حدود یه ساعت بعد آقای پدر با یه کیک کوچیک میان و نرگس غافل گیر میشه
یه جشن کوچک میگیریم و تولدشان رو تبریک میگیم
آخر شب نرگس بانو میگن مامان من نمیدونستم که پنج ساله شدم و انرژی ام زیاد شده
و حالا میتونم کفشم رو بندازم رو شومینه
البته فردا قراره یه تولد و عصرانه برا ایشون بگیریم
برچسب:
نویسنده: بردیا موسویپور