ذهن پر خاطره
-
تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 19:17
بله چند روز پیش تولد ۵سالگی نازنین زینب عزیزم بود و در این روزهای کرونایی بدون مهمون یه تولد پر کادو و به چشم کوچیک برا خوب کردن حال دخترا داشتیم نازنین زینب در جواب من که به همسرم نماز روز یکشنبه ذیقعده رو یادآوری میکنم می فرمایند مامانم چقدر چیزی تو ذهنت داری من که فقط خاطره دارمخیال پرداز...
جملات قصار
-
تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 0:16
مامان:بشین سر میز صبحانه تو بخور و کمی با هم حرف بزنیم(تله برا خوردن)زینب:میدونی مامان الان چیزی به ذهنم نمی رسه بدم تو هال فیلم ببینم هروقت حال داشتم میامxa0xa0xa0نرگس و زینب تو راه رو در حال پوشیدن کفش برا بیرون رفتننرگس:زینب ببین ته کفش من چه جنسیه(پز دخترونه)xa0 xa0زینب خانم در جواب:حالا وقت این...
تذکر غیر زبانی
-
تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 0:16
نرگس خانم اخرشب پرسید مامان نوشیدنی داریم میشه بخورممن:بله دلستر داریمxa0دو دقه بعد نرگسی با لیوانی دلستر وارد شدنرگس:مامان جون همش همین و داریم ،اول شما و بابا بخورین بعد منمن و همسر با نگاه خجالت دارxa0
نرگس بانو کلاس اولی میشود
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 23:47
نمیدونم با اینکه خوشحالم از بزرگ شدن نرگس بانو ی کوچکم اما چرا دلم میگیره نرگس خانم ما امسال ۳۱شهریور شکوفه بود و اماده ی شکفتن دیروز رفتیم جشن شکوفه ها xa0نرگس بانو خوشحال و منxa0 من با کلی نگرانی و استرس البته خیلی خوشحال تر نمیدونم چی بگم ... از خدای ماه مهر می خوام مثل همیشه دست دخترکم رو...
همکلاسی و اولین مشق
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 23:47
نرگس جان روز اولی که مدرسه رفتن اندازه حداقل یه هفته خاطره و مطلب آموزشی دارن که بگن از حرفهای خانم معلم xa0خانم بهداشت xa0خانم مدیر و.. xa0جالبه که حرف هایی که خانم مدیر سر صف تو حیاط گفتن رو هم از بر کرده
و امروز سوم مهرماه
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 23:47
از دیشب نرگس خانم به این فکرن که ۴ تا بستنی چند تومنه و ۵ تاش چند تومن xa0 ایشون رفتن و بوفه مدرسه رو دیدن ظاهرا بستنی تنها خوراکی مورد علاقه ایشونه بله میخوان دوستانشون رو با اولین خرید از بوفه مهمون کنن خوش بگذره عزیز دلم همیشه شاد و بخشنده باشی الهی xa0
شب ها که ما می خوابیم
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 23:47
پیشنهاد نرگس خانم مامان نمیشه از امشب از ساعت ۷ بریم تو رختخواب؟ ساعت ۷ !!چرا؟؟ چون شب که می خوام بخوابم کلی حرف دارم که می خوام بهتون بگم xa0کلی چیزهای ساختنی xa0فکر های خوب xa0داستان های قشنگ میاد تو ذهنمxa0 اگه از ۷ بریم تو رختخواب و حرف بزنیم فک کنم ساعت ۱۲ دیگه حرف هامون تموم میشه و میشه خوابید
تحلیل سیاسی
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 2:27
ساعت 12.5 شب تو آشپزخانه خانه پدری همه خوابن نرگس دنبال من تو تاریکی دویده اومده آشپزخانه که بگه مامان اصلا بهتر ترامپ مسلمونا رو راه نمیدهxa0 چرا دخترم چون آنجور آدم خوبا نمیرن اونجا و آدم بدی هم نمیشن +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعتxa015:42  توسطxa0مامان نرگسxa0 |xa0
نرگس خانم 5 ساله
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 2:27
نرگس دم پایی رو با شتاب در میاره xa0پرت میشه به سمت بالا و می افته رو شومینه حدود یه ساعت بعد آقای پدر با یه کیک کوچیک میان و نرگس غافل گیر میشه یه جشن کوچک میگیریم و تولدشان رو تبریک میگیم آخر شب نرگس بانو میگن مامان من نمیدونستم که پنج ساله شدم
نازنین زینب
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 2:27
این روزا نازنین زینب می خواد ما رو صدا کنه معمولا با جان میگهxa0 مثل آبجی جان لبته بیشتر وقتی که xa0 xa0......... +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعتxa017:29  توسطxa0مامان نرگسxa0 |xa0
نماز جماعت
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 2:27
روز شنبه با نازنین زینب رفتیم دنبال آبجی جانxa0 قبل از اینکه نرگس رو برداریم رفتیم مسجد نماز ظهر و عصر جلو ما دو تا خانم مسن نشسته بودن که با دو تا چار پایه پلاستیکی نماز می خوندن رکعت دوم بودیم که زینب خانم حوصله شون سر رفت و از جاشون بلند شدن و
جان جان
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 2:27
این رو زا نازنین زینب هر چی رو می خوان صدا کن یه جان میذارن آخرش ای جان بابا جان ماهی جان xa0عزیز جان..... چند روزه قبل به بابا جون علی می گفتن علی جان!!!!! +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۵ساعتxa020:19  توسطxa0مامان نرگسxa0 |xa0
نانوایی
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 2:27
[unable to retrieve full-text content]دیشب ساعت یازده دختر همسایه دوست جون نرگس خانم اومده بودن نون بگیرن.نرگس در رو باز کرد و به آقای پدر گفتن نون می خوان بعد هم رفت سراغ تی کشیدن سرامیک ها یه دفعه رو به من و باباش با خنده گفت مامان دوستم فک کرده خونه ی ما نوتوایی ست
مثل خانوم
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 2:27
دیروز رفته بودیم منزل آقای برادر برا روضه،نازنین زینب عزیرم رو بردم دستشویی ،درحالی که داشتم لباسش رو در می آوردم تا برن دستشویی یه خانمی جلوی آینه داشتن چادر و مقنعه شون رو تنظیم میکردن،چادرشون رو دادن جلو طوری که ابروشون رو بپوشونه من که سرم