خرید بک لینک
بله چند روز پیش تولد ۵سالگی نازنین زینب عزیزم بود و در این روزهای کرونایی بدون مهمون یه تولد پر کادو و به چشم کوچیک برا خوب کردن حال دخترا داشتیم      نازنین زینب در جواب من که به همسرم نماز روز یکشنبه ذیقعده رو یادآوری میکنم می فرمایند  مامانم چقدر چیزی تو ذهنت داری   من که فقط خاطره دارمخیال پردازی های دخترک خیلی زیاد شده و تا دقت و موضوع گیر میاره سریع یه خاطره از خودش و دوستش تعریف میکنهبچه برنامه ریزی رو یاد گرفتن و برای این روزهاشون  برنامه دارن از نقاشی و رنگ آمیزی و گواس و خمیر بازی تا آشپزی و کمک به مامان و حفظ قرآن که نرگسی داره جزء ۳۰ رو تموم میکنهخدا حفظتون کنه و در پناه خدا قران و اهل بیت  سالم و موفق و عزتمند باشین ان شاالله ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 19:17

مامان:بشین سر میز صبحانه تو بخور و کمی با هم حرف بزنیم(تله برا خوردن)

زینب:میدونی مامان الان چیزی به ذهنم نمی رسه بدم تو هال فیلم ببینم هروقت حال داشتم میام

نرگس و زینب تو راه رو در حال پوشیدن کفش برا بیرون رفتن

نرگس:زینب ببین ته کفش من چه جنسیه(پز دخترونه)

زینب خانم در جواب:حالا وقت این حرف ها نیس بدو بریم دیر شد

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 10 اسفند 1398 ساعت: 0:16

نرگس خانم اخرشب پرسید مامان نوشیدنی داریم میشه بخورممن:بله دلستر داریم دو دقه بعد نرگسی با لیوانی دلستر وارد شدنرگس:مامان جون همش همین و داریم ،اول شما و بابا بخورین بعد منمن و همسر با نگاه خجالت دار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 10 اسفند 1398 ساعت: 0:16

نمیدونم با اینکه خوشحالم از بزرگ شدن   نرگس     بانو  ی کوچکم اما چرا دلم میگیره

نرگس خانم ما امسال ۳۱شهریور شکوفه بود و اماده ی شکفتن دیروز رفتیم جشن شکوفه ها نرگس بانو خوشحال و من

من با کلی نگرانی و استرس البته خیلی خوشحال تر

نمیدونم چی بگم ...

از خدای ماه مهر می خوام مثل همیشه دست دخترکم رو بگیره و در پناه ائمه و قران موفق و پیروز و سربلند باشه پیش خودش

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 23:47

نرگس جان روز اولی که مدرسه رفتن اندازه حداقل یه هفته خاطره و مطلب آموزشی دارن که بگن از حرفهای خانم معلم خانم بهداشت خانم مدیر و.. جالبه که حرف هایی که خانم مدیر سر صف تو حیاط گفتن رو هم از بر کردهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 23:47

از دیشب نرگس خانم به این فکرن که ۴ تا بستنی چند تومنه و ۵ تاش چند تومن

ایشون رفتن و بوفه مدرسه رو دیدن ظاهرا بستنی تنها خوراکی مورد علاقه ایشونه

بله میخوان دوستانشون رو با اولین خرید از بوفه مهمون کنن

خوش بگذره عزیز دلم همیشه شاد و بخشنده باشی الهی

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 23:47

پیشنهاد نرگس خانم

مامان نمیشه از امشب از ساعت ۷ بریم تو رختخواب؟

ساعت ۷ !!چرا؟؟

چون شب که می خوام بخوابم کلی حرف دارم که می خوام بهتون بگم کلی چیزهای ساختنی فکر های خوب داستان های قشنگ میاد تو ذهنم

اگه از ۷ بریم تو رختخواب و حرف بزنیم فک کنم ساعت ۱۲ دیگه حرف هامون تموم میشه و میشه خوابید

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 23:47

ساعت 12.5 شب تو آشپزخانه خانه پدری همه خوابن

نرگس دنبال من تو تاریکی دویده اومده آشپزخانه که بگه

مامان اصلا بهتر ترامپ مسلمونا رو راه نمیده

چرا دخترم

چون آنجور آدم خوبا نمیرن اونجا و آدم بدی هم نمیشن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:42  توسط مامان نرگس |

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 2:27

نرگس دم پایی رو با شتاب در میاره پرت میشه به سمت بالا و می افته رو شومینه حدود یه ساعت بعد آقای پدر با یه کیک کوچیک میان و نرگس غافل گیر میشه یه جشن کوچک میگیریم و تولدشان رو تبریک میگیم آخر شب نرگس بانو میگن مامان من نمیدونستم که پنج ساله شدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 2:27

این روزا نازنین زینب می خواد ما رو صدا کنه معمولا با جان میگه

مثل آبجی جان

لبته بیشتر وقتی که .........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 17:29  توسط مامان نرگس |

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 2:27

روز شنبه با نازنین زینب رفتیم دنبال آبجی جان قبل از اینکه نرگس رو برداریم رفتیم مسجد نماز ظهر و عصر جلو ما دو تا خانم مسن نشسته بودن که با دو تا چار پایه پلاستیکی نماز می خوندن رکعت دوم بودیم که زینب خانم حوصله شون سر رفت و از جاشون بلند شدن وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 2:27

این رو زا نازنین زینب هر چی رو می خوان صدا کن یه جان میذارن آخرش

ای جان بابا جان ماهی جان عزیز جان.....

چند روزه قبل به بابا جون علی می گفتن علی جان!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۵ساعت 20:19  توسط مامان نرگس |

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 2:27

دیشب ساعت یازده دختر همسایه دوست جون نرگس خانم اومده بودن نون بگیرن.نرگس در رو باز کرد و به آقای پدر گفتن نون می خوان بعد هم رفت سراغ تی کشیدن سرامیک ها

یه دفعه رو به من و باباش با خنده گفت مامان دوستم فک کرده خونه ی ما نوتوایی ست

برچسب: نانوایی, نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 2:27

دیروز رفته بودیم منزل آقای برادر برا روضه،نازنین زینب عزیرم رو بردم دستشویی ،درحالی که داشتم لباسش رو در می آوردم تا برن دستشویی یه خانمی جلوی آینه داشتن چادر و مقنعه شون رو تنظیم میکردن،چادرشون رو دادن جلو طوری که ابروشون رو بپوشونه من که سرم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 2:27

صفحه بندی