خرید بک لینک
روز شنبه با نازنین زینب رفتیم دنبال آبجی جان

قبل از اینکه نرگس رو برداریم

رفتیم مسجد نماز ظهر و عصر

جلو ما دو تا خانم مسن نشسته بودن که با دو تا چار پایه پلاستیکی نماز می خوندن

رکعت دوم بودیم که زینب خانم حوصله شون سر رفت و از جاشون بلند شدن

و شروع کردن به برداشتن چهار پایه هایی که اون خانم ها نماز می خوندن

من هم یک دستم به چهار پایه ی اونها بود

و دست دیگر بر دهانم که صدای خنده ام در نیاد

همش میترسیدم اون بنده خدا ها بشینن و زیرشون خالی باشه

و بیفتن زمین

نماز که تموم شد خنده خودم رو کنترل کردم و عذر خواهی کردم

اون بنده خدا ها میگفتن متوجه شدیم و حواسمون بوده اما میترسیدیم رو دست یا سر بچه بشینیم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 19:29  توسط مامان نرگس |

برچسب: نویسنده: بردیا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 2:27

صفحه بندی