قبل از اینکه نرگس رو برداریم
رفتیم مسجد نماز ظهر و عصر
جلو ما دو تا خانم مسن نشسته بودن که با دو تا چار پایه پلاستیکی نماز می خوندن
رکعت دوم بودیم که زینب خانم حوصله شون سر رفت و از جاشون بلند شدن
و شروع کردن به برداشتن چهار پایه هایی که اون خانم ها نماز می خوندن
من هم یک دستم به چهار پایه ی اونها بود
و دست دیگر بر دهانم که صدای خنده ام در نیاد
همش میترسیدم اون بنده خدا ها بشینن و زیرشون خالی باشه
و بیفتن زمین
نماز که تموم شد خنده خودم رو کنترل کردم و عذر خواهی کردم
اون بنده خدا ها میگفتن متوجه شدیم و حواسمون بوده اما میترسیدیم رو دست یا سر بچه بشینیم
برچسب:
نویسنده: بردیا موسویپور